ارزش دو قطره

داستان دختری که بهای یک غفلت کوچک را بسیار بزرگ پرداخت
کابل، افغانستان (۵ حمل ۱۴۰۵) – صبح هنوز کاملاً روشن نشده است، اما سرکهای شهر کابل از قبل پر از شور و حرکتاند؛ مردم با شتاب به سوی کارهایشان میروند، موترها در پی هم صفهای طولانی ساختهاند و جریان زندگی شهری بهگونه عادی ادامه دارد. در میان همین ازدحام، در کنار سرک، دختری کوچک روی ویلچر خود نشسته است – خاموش، اما با داستانی عمیق.
ریحانه یازدهساله، در پشت این هیاهوی شهر، نماینده یک درد خاموش است. چشمانش گاهی به چهرههای مردم و گاهی به سوی اطفالی میچرخد که با بکسهای مکتب بر شانههایشان، راهی مکتباند.
او آهسته گفت: «وقتی آنها را میبینم، دلم خوش میشود… اما بعد در دلم دردی پیدا میشود که کاش من هم به مکتب میرفتم.»
ریحانه تنها سه سال داشت که ویروس پولیو به بدنش حمله کرد. در ابتدا خانوادهاش نمیدانستند مشکل چیست، اما زمانی که او را به شفاخانه بردند، حقیقت خیلی زود روشن شد – پولیو؛ بیماریای که درمان ندارد و میتواند زندگی یک طفل را برای همیشه تغییر دهد.
نتیجه این بیماری بسیار سنگین بود: یک دست و یک پای ریحانه فلج شد.
ریحانه؛ در میان شهر، اما دور از رویاهایش. © افغانستان عاری از پولیو / ۱۴۰۵ هـ ش
او از زبان پدرش روایت میکند: «لحظه بسیار دشواری بود، زمانی که داکتران گفتند دخترتان دیگر نمیتواند بهگونه کامل حرکت کند.»
از همان زمان، زندگی ریحانه تغییر کرد. مکتب، بازی، دوستان – همه چیزهایی که بخش طبیعی دوران طفولیت اند، از او گرفته شد. اکنون بیشتر کارهای روزمرهاش را نیز با کمک دیگران انجام میدهد.
اما سنگینترین بار، تنها محدودیت فزیکی نیست – بلکه احساسی است که خود را ناقص میبیند.
او میگوید: «وقتی برای نیازهای زندگی به کمک دیگران دست دراز میکنم، احساس میکنم چیزی را از دست دادهام.»
در طول روز، ریحانه بیشتر وقتش را در کنار سرک میگذراند. برخی از مردم به او کمک میکنند و برخی بیتفاوت عبور میکنند. اما ذهن او اغلب در جای دیگری است – در یک صنف درسی، در میان کتابها، زیر راهنمایی یک معلم.
او میگوید: «کاش روزی من هم درس بخوانم و به مکتب بروم.»
پدر ریحانه، تاجمحمد، که تنها نانآور خانواده است، هر روز در بازارهای کابل سبزی میفروشد. در کنار فشار کار و خستگی روزانه، وضعیت دخترش چیزی است که بیش از هر چیز او را رنج میدهد.
او میگوید: «آن زمان بیتوجهی کردم. نمیدانستم این دو قطره واکسین اینقدر ارزش دارد.»
صدایش سنگین و پر از پشیمانی است: «اگر دخترم را واکسین کرده بودم، امروز زندگیاش متفاوت میبود.»
او اکنون اشتباه خود را به پیام برای دیگران تبدیل کرده است: «به همه مادران و پدران میگویم – این فقط دو قطره است، اما میتواند آینده یک طفل را نجات دهد. نگذارید طفلتان مانند دختر من با چنین سرنوشتی روبهرو شود.»
ریحانه، نشسته بر ویلچییر، در میان محدودیتهای زندگی – اما هنوز امیدوار به آینده. © افغانستان عاری از پولیو / ۱۴۰۵ هـ ش
به گفته کارشناسان صحی، پولیو هنوز هم تهدید جدی برای زندگی اطفال است، اما پیشگیری آن ساده است: واکسین بهموقع. این واکسین نهتنها طفل را از بیماری محافظت میکند، بلکه به او فرصت یک زندگی عادی و فعال را نیز میدهد.
در همین حال، سید محمد کامران، فعال اجتماعی، باور دارد که داستان ریحانه تنها یک مشکل شخصی یک خانواده نیست.
او میگوید: «این آزمون وجدان جامعه است. اگر ما چنین اطفالی را تنها بگذاریم، در حقیقت آینده خود را تنها گذاشتهایم.»
کامران تأکید میکند که حمایت از این اطفال – چه از طریق آموزش و چه از راه فراهمسازی فرصتهای کاری – میتواند زندگیشان را تغییر دهد.
او میافزاید: «اگر ریحانه حمایت شود و آموزش ببیند، میتواند الهامبخش دیگران باشد و موفقیت او، تنها موفقیت خودش نه، بلکه موفقیت جامعه خواهد بود.»
با فرارسیدن شام، وقتی آفتاب آهسته آهسته غروب میکند، شور شهر نیز کاهش مییابد. اما ریحانه هنوز در همانجا نشسته است و چشمانش همچنان به سوی اطفالی است که از کنارش میگذرند.
او با صدایی آرام اما امیدوار گفت: «میخواهم دیگر اطفال مثل من نشوند.»
این جمله ساده او، بیانگر یک حقیقت بزرگ است – اینکه جلوگیری از پولیو ممکن است، اما تنها زمانی که به هر طفل تا سن پنجسالگی، در هر دور، این دو قطره داده شود.
در میان ازدحام کابل، داستان ریحانه به ما یادآوری میکند که گاهی کوچکترین اقدامات – مانند دو قطره واکسین – میتواند بزرگترین تغییرات را به وجود آورد.

