آیندهای مصون از پولیو؛ آرزوی بزرگ شهابالدین

یک جوان از ده سال به اینسو در خط نخست مبارزه با مرض پولیو ایستاده است تا هیچ طفلی در منطقه کرهمارِ شهر اسعدآبادِ کنر از امیدهای آینده محروم نماند.
کنر، افغانستان (۲۹ اسد ۱۴۰۴) – هنوز سپیده کامل ندمیده بود که شهابالدین بکس واکسین، ویالها، آیسپکها و دیگر لوازم مورد نیاز را آماده کرد و راهی وظیفه شد. کوچههای منطقه کرهمار در شهر اسعدآباد بهتدریج پر از مردم میشد.
در کنار یک مسجد، «محل تطبیق واکسین پولیو» تعیین گردید تا والدین اطفالشان را برای واکسین بیاورند.
شهابالدین بنر آگاهیدهی را بر دیوار آویزان میکند و همان عزم را که ده سال پیش گرفته بود، تازه میسازد. آن زمان که تازه جوان شده بود، یکی از اطفال همسایه در قریه به مرض پولیو مبتلا شد و برای همیشه فلج گردید.
این واقعه آنقدر بر شهابالدین اثر گذاشت که مسیر زندگیاش را تغییر داد: «تصمیم گرفتم برای آینده امن اطفالِ منطقه خود سهم بگیرم.» همین تصمیم او را وا داشت تا در خط نخست مبارزه با پولیو بایستد.
همتیمیهایش نیز میرسند؛ یکی برگههای ثبت را منظم میکند، دیگری از طریق بلندگو اعلان مینماید و از والدین میخواهد که اطفالشان را به محل واکسین بیاورند.
شهابالدین بکس واکسین را میگشاید، یک ویال برمیدارد و با مهربانی دو قطره در دهانِ طفلی سهساله که در آغوش پدرش نشسته است میریزد و با خود تکرار میکند: «دو قطره – آینده سالم.»
شهابالدین قطرههای واکسین پولیو را در دهان یک طفل میریزد © افغانستان عاری از پولیو / ۱۴۰۴ هـ ش
همکارش انگشت کوچک طفل را با مارکر علامت میزند. طفل خوشحال میشود؛ در حالیکه با دقت به انگشت رنگشده خود مینگرد، همراه پدرش راهی خانه میگردد.
ساعتهای روز آرامآرام میگذرد؛ گروهگروه اطفال همراه والدینشان میآیند—برخی میخندند، برخی میگریند—اما نوبت قطع نمیشود.
شهابالدین با واکسینکردنِ هر طفل برای او دنیایی از رؤیا میبیند؛ رؤیاهای بازی، آموزش و آیندهای بهتر. به همین خاطر خستگی را احساس نمیکند. او میگوید: «برای من بهترین لحظه وقتیست که پس از واکسینکردنِ اطفال، اطمینان را در چشمان والدینشان میبینم؛ آنها میدانند طفلشان محفوظ میشود.»
برای او دشواریهای موسم یا فشار کارِ روزانه اهمیت کمتر دارد؛ مهم این است که هیچ طفل از واکسین محروم نماند.
شهابالدین میگوید: «من و همکارانم در هر کمپاین تا پایان روز در محل واکسین میمانیم. وقتی خانوادهها همکاری میکنند و اطفالشان را میآورند، کار ما آسانتر میشود.»
او از یکی از آرزوهای بزرگش نیز سخن میزند: «امیدوارم روزی را ببینم که این مرض بدبختیآور از افغانستان محو شود و اطفالِ ما بدون فلج بزرگ شوند.»
به باور او، این تنها مسئولیت کارمندان صحی نیست، بلکه مسئولیت مشترک جامعه است. پیام او کوتاه و روشن است: «اگر مردم با تیمها همکاری کنند و اطفالشان را بهگونه منظم واکسین نمایند، رسیدن به این آرزو ممکن است.»
یک پدر که با دو طفلش آمده، میگوید: «وقتی مرض پولیو طفلِ همسایه ما را فلج ساخت، فهمیدم واکسین چقدر مهم است. حالا در هر کمپاین، اطفال خود را منظم برای واکسین میآورم.»
همین باور پلیست که پیوندِ ناگسستنی میان تیم و مردم میسازد.
شهابالدین پس از واکسین، انگشت کوچکِ یک طفل را با مارکر علامت میزند © افغانستان عاری از پولیو / ۱۴۰۴ هـ ش
با فرورفتن آفتابِ عصر و درازشدن سایهها، محل واکسین هم آرامتر میشود. شهابالدین و تیمش آخرین طفلِ روز را – که پدر از انگشتش گرفته است – واکسین میکنند. طفل پس از گرفتنِ دو قطره و علامتگذاری انگشتش لبخند میزند و همین لبخند، شیرینترین پاداشِ روز برای تیم است.
سطرهای آخرِ برگههای ثبت پُر میشود، بکسهای واکسین بسته میگردد و تیم برای پلانِ روزِ بعد، مشوره کوتاهی انجام میدهد.
شهابالدین به تداوم باور دارد؛ او میداند که این مبارزه ضد پولیو با حوصلهمندی و پشتیبانی مردم به نتیجه میرسد. حاصلِ سالها تعهد او این است که امروز در کوچههای کرهمار، اطفال بیشتری از خطر فلج در اماناند و با اطمینان به سوی آینده قدم برمیدارند. در این راه، نقش والدین بسیار مهم است: هرگاه آنان اطفالشان را واکسین میکنند، دروازههای آینده امن را به رویشان میگشایند.
همین گامهاست که دگرگونیهای بزرگ میآفریند تا روزی که هر طفل افغانستان از خطر مرض پولیو محفوظ گردد.
در پایان روز، شهابالدین راهی خانه میشود. روشنایی روز آرامآرام کمرنگ میگردد و دکانها و خانههای شهر با چراغها روشن میشود. او در ذهنش همان جملهای را تکرار میکند که خلاصه کارِ اوست: «دو قطره – آینده سالم…»

